
کارنامهام
پر از تقلب و گناه
خط خطی سیاه
هیچ وقت درسخوان نبودهام ولی
در شب تولدت
مثل کاج
توی طاق نصرت محله کار کردهام
شاخههای خشک داربست را
بهار کردهام
*
راستی دو روز قبل
سرزده به خانهی دل امید - همکلاسیام - سر زدی
ولی چرا
به خانهی حقیر قلب من نیامدی؟
رد شدم، قبول
ولی به من بگو
کی به من اجازهی عبور میدهی؟
راستی اگر ببینمت
به من هر چه خواستم میدهی؟
کارنامهی مرا
دست راستم میدهی؟
نا امید نیستم ولی به خاطر خدا
از کنار نمرههای زیر ده عبور کن!
ای عصاره گل محمدی!
فصل امتحان سخت ما ظهور کن !
+ نوشته شده در بیست و یکم تیر 1391ساعت 18:44  توسط تنها در غم
|
لاکپشت برای رسیدن به معشوق پرواز کرد
اما عقاب ها بال هایش را ربودند
لاکپشت برای رسیدن به معشوق با تمام سرعت دوید
اما فاصله ها قدرت دویدن را
از او ربودند
لاکپشت برای رسیدن به معشوق سوار بر قطار عشق شد
اما معشوقش
باهاش نبود و راننده او را پیاده کرد
لاکپشت برای رسیدن به معشوق آرام آرام
راه رفت
اما شکارچی ها او را به باغ وحش بردند
لاکپشت رنج کشید اما معشوق
را درباغ وحش یافت
+ نوشته شده در چهاردهم خرداد 1391ساعت 0:29  توسط تنها در غم
|
اگه جون میخواست میدادم
اگه میخواست میتونستم اخه اونو مثه مریم مقدس
میدونستم
اگه دستاشو تو دست غریبه نمی دیدم
اگه اون لحظه نبودم اگه زود نمی
رسیدم
اگه زیر پاش تن تعهد و لگد نمیکرد
اگه میگفت نمی خوامت روز اول مثه
یه مرد کاش از اول نمی یومد
کاش اونو نم شناختم کاشکی تو قمار عشقش اینجوری
دل نمی باختم
کاش از اول می دونستم هیچ عشقی موندی نیست دل من خیلی چیزا
رو هنوزم خوب نمیدونه ...
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:40  توسط تنها در غم
|
عشق که تعریف آن برای ما این قدر سخت است، تنها تجربه بشری است که واقعا ماندگار و حقیقی است.
عشق نیروی مخالف ترس است، اساس هر رابطه است، قلب خلاقیت است، و قدرت قدرت هاست.
عشق پیچیده ترین موضوع بین انسان هاست، منبع خوشبختی است، انرژی است که ما را به هم متصل می سازد و درون ما خانه می کند...
در نهایت عشق چیزی است که ما را به راستی میتوانیم هدیه کنیم.
در دنیای مبهم، رویایی و پوچی؛ عشق منیع حقیقت است.
بنابراین در مورد عشق خود نسبت به یکدیگر خسیس نباشیم و سال جدید را با عشق شروع کنیم....
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:16  توسط تنها در غم
|
نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم …
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده…
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم …
+ نوشته شده در شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:29  توسط تنها در غم
|
کاش وقتای تنهایی
یکی از تو سایه می اومد
و مثل پسرخاله میگفت:
نون بگیرم؟
نفت بیارم؟
ا، دلت گرفته؟
میگفتم آره...
بعد فقط میشست کنارمُ سکوت میکرد...
میگفت به درک که رفته ...
من هم مثل کلاه قرمزی
سرمُ میذاشتم رو زانوش...
همین، فقط همین...
+ نوشته شده در هجدهم دی 1390ساعت 13:56  توسط تنها در غم
|
+ نوشته شده در سوم آذر 1390ساعت 14:36  توسط تنها در غم
|
گریان نمی مانم
خندان برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور میکنم ، یک بار ... نه صدها بار ...
وجودم را سراسر عشق فرا میگیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود ...
تنها می گویم :
همیشه در قلب منی تو
می دانم که باز خواهی گشت ...
می دانم !
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی...
به یاد او
و تقدیم به او ..
+ نوشته شده در دوم شهریور 1390ساعت 20:17  توسط تنها در غم
|
خدایا، تو را می
خوانیم
وقتی قلبهایمان كوچكتر از غصههایمان میشود
وقتی نمیتوانیم اشكهایمان را پشت پلكهایمان مخفی كنیم
و بغضهایمان پشت سر هم میشكند
وقتی احساس میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهممان است
و رنجها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته میكشد
و انتظارها به سر نمیرسد
وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحملمان هیچ ...
آن وقت است كه مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم كه تو
فقط تویی كه كمكمان میكنی ...
آن وقت است كه تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم
آن وقت است كه تو را آه میكشیم
تو را گریه میكنیم
و تو را نفس میكشیم

وقتی تو جواب میدهی،
دانهدانه اشكهایمان را پاك میكنی
و یكی یكی غصهها را از دلمان برمیداری
گره تكتك بغضهایمان را باز میكنی
و دل شكستهمان را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش سبكی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لبهایمان، لبخند

خوابهایمان را تعبیر میكنی
و دعاهایمان را مستجاب
آرزوهایمان را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخها را شیرین میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهیها سفید سفید ...
خداوندا
!
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم
+ نوشته شده در شانزدهم تیر 1390ساعت 20:47  توسط تنها در غم
|

عادت کرده ایم
به لبخند در باران
و به فریاد در کوهسار
وقتی می رفتی
در بین من وتو باران بود
و هنوز نم نم بارن
در چشمم تکرار می شود
اگر برگشتی
کودکی را از کوچه های گل
به ارمغان بیار
که در باغچه تنهایی خود بکارم
و عشق را برای دنیا
هدیه کنم
چنانکه باران دریا را هدیه میکند ...
+ نوشته شده در هفتم تیر 1390ساعت 17:0  توسط تنها در غم
|

و باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و راستی
چه حسّ عاشقانه ی خیسی است
در صدای نم نم باران
و آسمان ابری است
و ابرها گریان
و شیشه ها عریان
و باران شدید می شود و
باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و ترس گفتن خداحافظ
و خسته ای تنها
میان آدم ها
هنوز می خندد
و هیچ کس نمی داند
که چشمانش
حریص دیدن رنگین کمان باران است
و در نگاهش
نشسته حسرت شکوه آبی ها
و غربتی به وسعت تمام رؤیاها
و باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و بستن و پایان
+ نوشته شده در سوم تیر 1390ساعت 17:36  توسط تنها در غم
|
وای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1390ساعت 14:23  توسط تنها در غم
|
دلتنگترين
عالم ميشوم
وقتي دانههاي مرواريدي باران بر زمين ميافتد.
باران كه
ميآيد، اين دل ديوانه، ديوانهتر ميشود و بهانهگيرتر.
قفس سينه بس تنگ است
براي دلي كه به هواي كوي تو بال ميگشايد
و ميل پر كشيدن به سويت هوايياش كرده است.
باران كه ميبارد،ميل درآغوش كشيدنت وبوسيدنت افزون
ميشود
و شعلههاي سركش اين ميل جانم را ميسوزاند.
+ نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1390ساعت 17:23  توسط تنها در غم
|
باران باران صدای تو که می آید
همه احساسات من را مرطوب می کند
انگار بوی کاهگل می آید از خانه قدیمی ذهن من
یاد باران
یاد خوبی
یاد پاکی
آی باران
تو کجایی
من شوم خیس
زیر چترت
من شوم خیس
روی گونه هایم اشک بکار
اشک شوق
اشک دوری
اشک را هم با خود ببر
صاف صافم کن
مثل رنگین کمان بعد یک باران طولانی
+ نوشته شده در شانزدهم خرداد 1390ساعت 13:44  توسط تنها در غم
|
باز هم قطرات باران
باز هم ایستادن من زیر باران . . .
میخواهم شسته شوم
میخواهم پاک شوم

و شما !
ای تمامی کسانی که به نظاره نشسته اید
نگاه کنید و ببینید . . .
ببینید که من از درون و با تمامی وجود
خواسته ام که از روزهای گذشته جدا شوم و فاصله بگیرم
و اکنون باران سرتاپای مرا خیس کرده و شسته است
شاید شبنم اشکی در چشمان تو
و حتی نم اشکی در دیدگان من بتواند همچون قطره ی باران
نگاه من و تو را هم شستشو دهد
تا یکدیگر را بهتر ببینیم
+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1390ساعت 17:43  توسط تنها در غم
|
هم آغوشي باران هوس با تن خشك كوير دل ما
خار صد ساله غم شاخه اي ديگر آورد
با هوس هم دل ما شاد نشد
غصه از دست دل آزاد نشد
با هوس هم سر ما مست نكرد
خنده را با لب پژمرده مارفيق و همدست نكرد.
با كار خرابات نشيني چه كنيم
با كدا نشسته با شاه نشيني چه كنيم
گفت : از عشق گدايي است اگر شاه شديم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک ،باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.
+ نوشته شده در هشتم خرداد 1390ساعت 16:44  توسط تنها در غم
|